بشنو این نی چون شکایت می کند از جداییها حکایت می
کند
و این
((نی))تمثیل است ومراد بدان ، در حقیقت خود مولانا است که از خود و خودی تهی است
ودر تصرف عشق ومعشوق است .
این شعر ونوای
روح انگیز که از گلوی وی بر می آید از او نیست بلکه عشق یا معشوق است که بزبان او
سخن می گوید .
و تنها بر اثر
هیجان و سوزش دل وجوشش معانی از باطن خود، مثنوی را به نظم آورده و مانند شاعران
دیگر از روی تأمل و تفکر و نسخه کردن ایبات و دخل وتصرف ، این نظم آیین را انشا نکرده است و از این رو خود را به(( نی )) که از خود
تهی و از دم و نفس نای زن ، پر است تشبیه
می کند
هیچ جای شک باقی
نمی ماند که مقصود از ((نی)) همین ساز مشهور است نه قلم نه قلم اعلی
ونه حقیقت محمدی و نه هیچ چیز.
من بهر جمعیتی نالان
شدم
جفت بد حا لان و خوش حالان شدم
اشارات است بدین
که مقصود و مطلب را دور از تعصب در همه جا و نزد همه کس باید جست زیرا از هر دلی
بحقیقت راهی است
آ تش است این بانگ
نای و نیست باد هر که
این آتش ندارد نیست باد
چنانکه آتش همه
چیز را در خود می سوزاند سماع نیز هوی و آرزوی غلط را در وجود سالک ، پاک از میان
می برد و دل وی را برای قبول وارد غیبی وانوار حقیقت آماده می سازد
نَی حریف هر که از
یاری بُرید
پردها اش پرده ما ، درید
حریف: همکار وهم
پیشه ، مجازا ، رفیق و دوست .
پرده دریدن: رسوا
کردن و راز کسی بر ملا افکندن ، پرده
دریدن ترکیب مرادف حجاب است در زبان عربی .
مبان نی که آن را
از نیستان بریده اند با عاشق دور از یار
مناسبتی است زیرا هر دو ، بدرد مهجوری و دوری گرفتا راند واز در گر سو آهنگ موسیقی خاطرات
شنونده را تعبیر و تفسیر می کند و نیز تسلی می بخشد از رو ، نی با عاشق هجران دیده حریف و هم پیشه
و یار وغمگسار است و چون موسقی مهیج است و حالات مختلف درونی را بر می انگیزد بدین
حهت می فرماید که نی پرده راز ما را پاره کرد و راز دل ما را آشکار ساخت.
هر که جز ماهی زآبش
سیر شد هر که بی روزیست روزش دیر شد
بی روزی: بی نصبت
و محروم از قسمت ، مجازاً، مفلس ومحتاج.
دیر شدن روز:
بکنایت ، دل سیری وملال .
می دانیم که ماهی
زنده به آب است و جز در آب نتوانست زیست همچنین عاشق راستین بدون عشق و طلب نتواند
زندگانی کرد زیرا مایه حیات وی عشق است .
در عشق ملال
متصور نیست و عاشق در نهایت وصال همچنان ، تشنه کام وطالب مزید است و چون حس کمال
معشوق مطلق نهایتی ندارد سوز وگداز عاشقان راه
حقیقت هم پایان نمی پزیرد .
مصراع دوم نیز
تایید همین معنی و مشعر آن است که دل سیری وملال در راه طلب نشانه محرومی وبی
نصیبی است زیرا مطلبی بدین شگرفی آسان آسان به چنگ کس نمی افتد و گوهری بدین
پرمایگی جز با احتمال خطر های بزرگ بدست نمی آید و شاهدی بدین رعنایی و نازنینی
مگر به نیروی صبر وتحمل ووفا کردن و جفا کشیدن چشم رضا ومرحمت به سوی دلدادگان نمی
گشاید.
با لب دمساز خود گر
جفتمی همچو نی
من گفتنیها گفتمی
بمنزله دلیلی است
برای سکوت مولانا از بیان اسرار و کشف حقايق بنابر آنکه او مانند نی که در قبضه
نای زن است ، در تصرف عشق و یا معشوق است
و بدون اتصال بدان سر چشمه معانی و تحریک باطن از سوی وی هیچ فیضی نتواند رسانید و
هیچ آوازی بر نتوانید کشید و آهنگی نتوان سرود
وتا او مدد ندهد وبرزبان مولانا سخن نگوید او لب به سخن نتوان گشود .
و یا کتمان راز
به سبب آن است که راز با محرم باید گفت و مولانا محرمی نیافته بود تا راز عشق با
وی در میان نهد و صوفیان همواره سفارش می کنند که اسرار طریقت را از نااهلان
پوشیده باید داشت .
چون نباشد عشق را پر
وای او
او چو مرغی ماند بی پر، وای او
وای : اسم صوتیست
که در حال اضافه مفید معنی تر حم و شفقت است .این بیت مکمل معنی بیت پیشین است
یعنی اگر عشق به سوی عاشق التفات نکند او چون مرغی پر کنده است از آن جهت که پرواز
نتواند یا در خود می طپد هم چنین عاشق بی عنایت عشق ، سیری در مدارج کمال نمی کندو
پیوسته مضطرب وبر خویش لرزان است .
ترک استثنا مرادم
قسوتیست
نی همین گفتن که عارض حالیست
استثنا : گفتن
((ان شاءالله )) است
تعلیق اراده بمشیت و گفتن ((ان شاء الله )) به مصلحت آدمی و
نتیجه دور اندیشی است و ترک آن ناشی از خود بینی و غفلت از مجاری امور در خارج و
نفس الامر .
ولی از این همه
مقصود آنست که ادمی در هیچ خدا را از یاد نبرد و از صمیم قلب بدو متوجه باشد نه
اینکه ان شاء الله بگویید و دلش از غرور و غفلت و خود پسندی مالال باشد بدین جهت
می فرماید که غرض من از استثنا ، آن حالت قساوت و غفلت سختی است که بر دل مستولی
شود نه اظهار تسلیم به خدا از راه لفظ و عبارت با وجود سنگ دلی و دوری از خدا چه
نزد صوفیه حالت قلبی و نیت معتبر است نه ظواهر اعمال ، و کمال نفس از راه حالات
قلبی بدست می آید که همانا به تدریج ملکه و صورت نفس می شوند اما لفظ صوتست که به عقیده حکما از جمله اعراض وکیفیاتی است
که از راه گوش ادراک می گردد و از اینرو زایل و ناپیدار است
از قضا سر کنگبین
صفرا فزود
روغن بادام خشکی نمود
از هلیله قبض شد ،
إطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
سر کنگبین: که
معرب آن سکنجبین است ، شربتی است که معمولا شکر و سرکه می پزیرد و بقوام می آورند
و گاهی به جای شکر عسل (انگبین) بکار می برده اند و اطباء قدیم آن را در دفع صفرا
مفید می دانسته اند .
روغن بادام :
روغنی که از بادام شیرین می گیرند و مسهل است .
هلیله : میوه
درختی است هلیله از انواع مسهل است .
إطلاق : رها وروان
کردن ، روانی کردن . مقصود آنست که بحکم الهی یا بحسب اتفاق ، در نتیجه غرور وغفلت
اطباء ، دارو تاثیر عکس بخشید وزیان آور شد
چون رسید ان ودگاه و
روز شد
افتاب از شرق اختر سوز شد
اختر سوز شدن ، مجازاً ظهور وطلوع آفتاب
دید شخصی فاضلی
پر مایه
آفتابی در میان سایه
مقصود از از((
آفتاب)) شخصیتی معنوی و از ((سایه )) جسم وبدن است
آن خیالاتی که دام
اولیاست
عکس مه رویان بستان خداست
ظاهراً مراد از ((مه
رویان بستان خدا )) معانی غیبی است خواهاز جنس واردات و احوال قلبی یا از ا نواع
کشف باشد یا از جنس کرامات و درجات قرب که
همه آنها فیض فضل حق است و سبب سکون خاطر و اطمینان قلب و ظهور انها محبوب ودلخواه
اولیاست و شاید که دلبستگی و تعلق خاطر بدانها موجب توقف و سیر اولیا بسوی کمال
اتّم و بالاتر که رسیدن به خدا یا خدایی است گردد ودام راه انها بشود .
از ادب پر نور گشتست
این فلک وز
ادب معصوم و پاک آمد ملک
آسمان خمیده ودو
تا در نظر می آید مانند کسی که به قصد تعظیم و تکریم قامت خویش را دو تا و از این
رو فلک را ادب شمرده ، ادب ملائکه آنست که همواره به موجب امر و فرمان الهی عمل
میکنند .
خود غریبی در جهان
چون شمس نیست شمس جانِ
باقیئ کِش امس یست
غریب :دور از وطن
، دور از فهم و ادراک ف شگفت و کم یاب .
حان یعنی روح انسان که در این جهان مادی غریب است بدان مناسبت که از وطن اصلی
خویش افتاده و نیز برای شناخت وی دشوار است و هر کس نمی تواند روح را بشناسد ولی
معنی نخستین ترجیح دارد .حان که مجرد است ودر مکان نیست و جایش عالم غیب است از
این فرض برتر است که امروز و فردایی برایش
تصور کنیم .
ای لقای تو جواب هرسوال مشکل
از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هرچه ما را درد لست دستگیری هرکه پایش درگلست
همچنانکه دیدار معشوق برای عاشق
پاسخ گوی هرسوال و گشاینده هر دشواری است وصول بولیّ کامل و مرد خدا برای طالب
همین حالت را دارد زیرا پیر تمام مطلوب مرید است چنانکه معشوق است و پس از وصول
بمطلوب و معشوق ، مشکلی در راه نمی ماند علاوه بر آنکه پیر مشرف است بر خواطر سالک
و از اینرو ترجمان و باز گوینده اسرار و ضمائر او نیز تواند بود و چون مرید را
بمقام کشف می رساند و در اشراق را بر روی او می گشاید حاجت به بحث و مناظره ندارد
و مشکلات راه را بی قیل و قال از پیش سالک بر می گیرد و از نظر دیگر سوال و بحث تا
وقتی است که وصول حاصل نشده و طالب در راه است ولی پس از رسیدن و یافتن دیگر محلی
برای پرسش باقی نمی ماند.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون
بعشق آیم خجل باشم از آن
عشق مانند سایر اجزاء جهان حقیقتی است سیال و مواج و توقف و درنگ ناپذیر ، جان
و حقیقت آدمی نیز درین حکم با عشق شریک هم آهنگ است . پس هرچه در مورد عشق گفته
شود راجع است به مرتبه ای از مراتب ظهور و جلوه آن و نیز حالت برخورد و زاویه نظر
آن کس که عشق را وصف کرده است که آن نیز پیوسته در تغیر است و بنابراین عشق را
چنانکه هست و شاید صفت نتوان گفت و گوینده حق دارد که از وصف خود شرمسار باشد ، از
دگر سوی هر مرتبه از ظهور عشق ، عاشق را به نسبت در مراحل معرفت و مدارج کمال پیش
تر می برد و ادراکش در نتیجه قوی تر و نافذ تر می گردد وز آن پس عشق را بچشم دقیقه
یاب و بصیرتی پرده شکاف می نگرد و چیزها می بیندکه از پیش ندیده بود و بنابراین از
آنچه یافته بود خجل می گردد و استغفار آغاز می کند و اگر عشق را هر آنی جلوه ای
نباشد بی گمان عاشق در حالت خویش پایدار نمی ماند و دل سرد می شود .
و اگر بگوییم که چون عشق صفت حق
است و صفات وی چنان سعه و گسترشی دارد که وصف بدان محیط نمی گردد و زبان از بیان
آن قاصر است هم با افکار مولانا مناسبت دارد و پذیرفتنی است .
صوفی ابن الوقت باشد
ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود ورد صوفی
نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی
صوفیان با غتنام
فرصت ووقت اهمیت بسیار می داده اند و معتقد بوده اند که دست ودل درویش باید پیوسته
در کار باشد و مناسب حال خود بوظائف قلبی یا اعمال ظاهری همواره قیام کند ونفس را
به حال خود باز نگذارد .
صوفی همواره به
کاری که در خور است اشتغال دارد و در آنچه بو د یا خواهد بود اندیشه نمی کند و وقت
را عزیز ترین چیز می شمارد و بدین مناسبت او را ((اب الوقت و یا ابن وقته )) می
گویند و معلوم است که اگر کسی به امید فردا امروز را از دست دهد زندگی وفرصت نقد
را از دست داده و به فرذا هم نرسیده است
گور خانه راز تو چون
دل شود آن
مرادت زود تر حاصل شود
این که کتمان سر
موجب آن می شود که آدمی به مراد خود زود تر برسد ظاهرا سببش آنست که گفتار ، خود
نوعی و غالبا انسان به گفتن قناعت می کند و دست از عمل می کشد زایرا اراده او در
ان حالت به بسستی می گراید و به همان گفتن خرسند می گردد
عشق آن زنده گزین کو
با قیست کز شراب جان
فزایت سا قیست
آن بهتر که سالک
دل به عشق حق سپارد که زنده جاویدان است و هرگز زوال را بدو راه نیست و پیوند خاطر
از محبت ما سوی بگلسد که زندگیشعاریت ودر معرض فنا و زوال است و چون اصل محبت و
ریشه عشق خداست .
پس محبت و موهبت
حق است و تعلیم اوست و ساقی پیمانه عشق پیمانه عشق در این میخانه جمال عشق آفرین
اوست و مولانا بدین مناسبت می فرماید :کز شراب جان فزایت ساقیّست .
هر یکی سوی مقام خود رود هر
یکی بر وفق نام خود ، رود
مقصود اینست که مومن و منافق اگر چه به ظاهر در اداء وظائف دینی اشتراک دارند
سرانجام آن دو یکسان نیست زیرا که منافق
به آخرین درجه جهنم می رود .
و منزلگاه مومن بهشت است و یا آن که منافق بر وفق نام خود پیوسته به سبب تکرار
اعمال منافقانه در دورویی و نفاق پیش می رود و عقده بر عقده و حجاب بر حجاب می
افزاید و تیره دل تر می شود ، بر خلاف مومن که به واسطه اخلاص نیت و دوام عمل دور
از ریا روز به روز در ایمان قو.ی تر و ثابت قدم تر می گرددو روشنی بر روشنی می
افزاید .
آن یکی را روی او شد سوی دوست و
آن یکی را روی او خود روی اوست
مقصود این است که حیران جمال همواره متوجه حق است و چشم بر دیدار می گمارد و
حیرذان و گرفتار شک از خود و خودی نرسته و جهت سیر و منتهای امل او خود اوست و خود
پرست است نه خدا پرست و یا آن که حیران جمال بر دو. قسم است : یکی آن که در راه
است و روی در خدا دارد و دیگر کسی که از
خودی خود فانی و به حق باقی شده و دیدن او در حکم دیدن حق است ، چنانکه پیامبر
فرمود « من رآنی فقد رای الحقَ » و شارحان مثنوی اولین را صاحب مرتبه ی عین الیقین
و دومین را صاحب در جه حق الیقین گفته اند و به هر صورت که فرض کنیم بیان فرق میان
سالک و واصل خواهد بود .
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس
بهر دستی نشاید داد دست
اندرزی است برای طالب که به ظاهز حال و دعوی شیخی و ارشاد و داشتن خانقاه و
مسند فریفته نگردد و تسلیم هر مدعی نشود زیرا همیشه مردمی بودند که بر گزاف و به
باطل و برای احراز ریاست خود را به صورت اهل حقیقت آراسته و دعوی رهبری و پیشوایی
کرده و مردم ساده دل را به دام افکنده اند . به خصوص در روزگار مولانا که درویشی
رونق عظیم داشته و مایه ی رسیدن به مال و جاه دنیوی بوده است .
نیم جان بستاند و صد
جان دهد آنچ در وهمت
نیاید آن دهد
مقصود از ((نیم
جان )) جان انسانی است که بر اثر مجاهدت وتربیت درست ،بنور معرفت، روشن نگشته و به
مراتب کمال نرسیده است
صِحَّت این ز معموری تن صحّت آن حس ز
تَخریبِ بَدَن
معموری تن
عبارتست از زنده داشتن و کار فرمودن قوای غصبی و شهوانی که سبب تنزّل وتباهی جان و
فساد جهانست و غرض از تخریب بدن رام کردن و باعتدال نگاه داشتن آنهاست .
کار بی چون را که
کیفیَّت نَهد
اینک گفتم این ضرورت می دهد
گه چنین بنماید و گه
ضد این جز که
حیرانی نباشد کار دین
مولانا بنا بر
عقیده متکلمین که مبنای دینی دارد می فرماید که فعل حق را به هیچ کیفیتی نتوان
محدود کرد و او آنچه خواخد می کند و قدرتش بر اضداد هم چنان است که بر اشتباه و
امثال و این تصرف و قدرت نمایی است که حیرت ودهشت بار می آورد و کار دین است از آن
جهت که سالک هرچند در درجات ایمان پیش می
رود و معرفتش فزونی میگیرد به عظمت ذات وشمول واحاطه قدرت خدا بیشتر پی میبرد .
خشم و شهوت مرد را
احول کند ز استقامت
روح را مبدل کند
خشم وشهوت هر
کدام به نوبت خود انفعالی در نفس ایجاد می کند و اعتدال و بی طرفی آن را بر هم می
زند تا انسان حقیقت را آن چنان که هست نبیند و بطرف افراط یا تفریط می رود پس
حقیقت را آن کس ادراک می کند که بی طرف واز حبّ وبغض بر کنار باشد و استقامت وراست
روی وپاک بینی را از دست ندهد .
یشنو از اخبار آن
صدر الصدور لاصلوه تم
الا با لحضور
صدر الصدور :
بکنایت ، سید وسرور انبیا ، مهتر وبهتر عالم حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و
علی آله .
و حضور قلب
عبارتست از از همراه بودن نیت پاک با عمل بدینگونه که هیچ کس وهیچ چیز جز خدا در
نظر نیاید وخاطر دنیا و عقبی بدل نگذرد حاضر حضرت و نگران حق باشد .
شّمه زین حال عارف
وانمود عقل را هم
خواب حسی در ربود
مقصود مولانا این
است که عقل سر اپا بیدارای و هشیاری است تحمل حال مردان را ندارد و چون عارف
مختصری از این حالت را که مستی دیدار و غلبه شهود است باز گفت غقل از دهشت وحیرت
مانند خفتگان از کار باز واند و ادراک آن حالت نتوانست کرد .
هر که بیدارست او در
خواب تر است هست بیداریش از
خواب بتر
چون بحق بیدار نبود
جان ما هست
بیداری چو در بندان ما
در بندان :عمل
بستن در ، در محاصره ماندن ، مجازاً بسته شدن راه وصول بحق .
این بیداری که
مولانا مذمت می کند هوش وزیرکی و بیداری وشعور در کار دنیا است
کسی که درامور
دنیا مستغرق شود مانند شخصی است که در
رویا ف دل به صور خیالی می سپارد و چون بیدار شود چیزی بدست ندارد و حاصل کوشش
دنیوی (از حرص بر جمع مال وحب جاه )گرفتاری ونگرانی بیشتر است و مثل آن است که
آدمی در حبس افتد و بجای شکافتن در و گشادن زنجیر قفل دیگر بر در زند وزنجیر بالای
زنجیر نهد و این نتیجه بیداری و زیرکی وادراکی است که از حق تعالی مدد نگیرد و از
وسوسه شیطان مایه پذیرد .
کَیفَ مدَّ الظََّل
نقش اولیاست کو
دلیل نور خورسید خداست
مولانا ظلِ را
اشاراتی به شخصیّت حقیقی مرد کامل دانسته است از آن جهت که بر آفتاب حسّی دلالت می
کند و ولیّ ومرد کامل ، ظهور علم اراده وقدرت حق است و وجود او به نحو کمال دلیل
بر وجود کمال اتم تواند بود و یا از آن جهت که که خلق را به قول و فعل به سوی خدا
می خواند و به حقیقت رهبری می کند .
عقبه زین صعبتر در
راه نیست ای خنک
آنکش حسد همراه نیست
عقبه :مخفف عقبه
(فتح اول ودوم )راه سخت کوهستانی ،گردنه ،مشکل و آفتی سخت در سلوک .
حسد صفی است مرکب
از چند صفت زشت و پلید و نتیجه ان بسیار سخت و خطر ناک زیرا احساس نقص بالطبع باید
ادمی را به طلب کمال وفضیلت بر انگیزد ولی چون حسد با حقد وشریری همراه است ، حاسد
به جای آن که در صدد رفع نقص خود بر آید ، آرزو می برد که کحسود از کمال محروم
گردد و حوادث او را در حصول این آرزو مدد کند و این خود ناشی از ضعف نفس و در
ماندگی و حقارت است بنابراین حسد، عقبه و مشکل حل ناشدنی سلوک است که کمتر کسی از
آن رهایی تواند یافت .
ناصح دین گشته ان
کافر وزیر کرده او از
مکر در گوزینه سیر
سیر در گوزینه
کردن :بکنایت ، باطل به حق امیختن ، غم در صورت شادی نمودن ف امر مکروه را لباس
مطلوب پوشیدن ف مکرکردن .
در یکی گفته که آنچت داد حق بر تو شیرین کرد در ایجاد حق
بر تو آسان کرد و
خوش آنرا بگیر خویشتن را در میفکن در زحیر
زحیر : بیماری
پیجش ، مجازاً ، زنجوری ، کلفت ومشقت .
ظاهراً مقصود
انست که انسان دارای شهوات و آرزوها ونیروهایی است که برای نیل بدانها آفریده شده
است و انسان که باید به فطرت بر گردد و از
حکم ایجاد تبعیت کند زیرا شهوات به حکم تعالی در انسان به وجود آمده و اجزا بدن هر
کدام وظیفه ای برای نیل بدانها دارد که آن نیز عطا و حکم خداست و معنی((آسان کردن
))اعطا وایجاد همین آلات حسی است .
نیست یک رنگی کزو
خیزد ملال بل مثال ماهی وآب
زلال
گر چه در خشکی
هزارها رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگ هاست
لذت به حسب عادت
از تفنن و تنوع قوت می گیرد و تکرار ملال انگیز است و آدمی را به ستوه می آورد اما
عشق و محبت که روش عیسی است چنان نیست که ملال و رنجوری دل از آن ناشی گردد زیرا
عشق با ان که بی رنگ است سر چشمه همه لذت ها است و تا میل که مرتبه نازل عشق است
به چیزی تعلق نمی پزیرد هرگز خوشی ولذت نمی دهد تال چه رسد به عشق که شدیدترین
ونیرومند ترین درجات میل است که اگر ذره اب از ان به خاک رسد چست وچالاک می شود و
برقص می خیزد بنابراین روش عیسی که که بر محبت وعشق مبتنی بود هرگز ملال به وجود
نمی آورد تا پیروان او به سبب ملال وسستی به سوی بحث ونظر گرایند و در تبعیت واداء
تکالیف به اختلاف بر خیزند و از این راه نوعی تفنن و تنوع پدید آید .
انی ثنا گفتن ز من
ترک ثناست کین دلیل
هستی وهستی خطاست
ثنا وستایش از
آثار صحور وهشیاری وصف سالکی است که در مقام تفرقه باشد و حق را خلق جدا بیند و آن
مستلزم بقاء سالک وشعور او به خود و خلق وخالق است و نتیجه آن ، اثبات غیر و حاصل
آن ، شرک ودو گانگی است و از این رو ستایش وثنا گفتن در حقیقت ترک ستایش بلکه نوعی
از اشراک است و نزد صوفیه کمال سالک آن است که از خود فانی وبه حق باقی گردد.
صد چو عالم در نظر پیداکند چونک چشمت را به خود بینا
کند
چون خود را به
وسیله حق به شناسی آن گاه در درون خویش جهانها وعوالم بسیار خواهی دید .
چون زنی از کار بد
شد روی زرد مسخ کرد او را
خدا وزهره کرد
این اشاره است به
داستان هاروت وماروت که مغرور زهد وپرهیز خود شدند و از آسمان به زمین آمدند وفریفته زنی به نام زهره
سدند و باده نوشیدند وخون ریختن و زنا کردن ، زهره اسم اعظم از ایشان بیاموخت م به
آسمان رفت و خدا آو را به صورت زهره ستارهای آسمانی در آورد.
موح خاکی وهو وفهم
وفکرِ ماست موج آبی محو
وسکرست و فناست
چون موج که بر
آمدن آب است به وسیله حرکت باد پایدار نمی ماند بدین سبب احوال ذهنی را از قبیل
وهم وفهم و فکر که منشأ آن قوای حسی باطنی است ((موج خاکی)) و حالات قلبی را مانند
محو وسکر و فنا که از تایر غیب ناشی می شود ((موج آبی )) نامیده است زیرا آنها نیز
پیاپی ومتوالی حاصل می شوند و مانند موج دریا فرو می نشیند .
ما همه شیران ولی
شیر علم حمله شان از
باد باشد دم بدم
حمله شان پیداست و
نا پیداست باد آنک ناپیداست هرگز
کم مباد
مولانا شیر علم
وباد را مثالی آورده است برای ظهور کثرت و خفاء و وحدت وآثار در خلق ، بدان مناسبت
که حس باصره صورت شیر را بر پرده علم می بیند و حرکت وجنبش آن را مشاهده می کند
ولی باد را که محرک اوست نمی نگرد زیرا باد به چشم دیده نمی شود .
ما نبودیم و
تقاضامان نبود لطف
توانا گفته ما می شنود
می گوید که ما
وجود خارجی وتقاضی و استدعای زبانی نداشتیم ولی به زبان استعداد ، خواهان ظهور
وهستی بودیم وتو ای خدا آن چه ما به زبان
استعداد می جستیم شنیدی و ما را در وجود آوردی .
در معانب قسمت و
اعداد نیست در عانی تجزیه
وافراد نیست
معانی و حقائق
غیبی که در ذات و اصاف اوست یا مجردات بسیط لند و کلیت آنها با عتبار وسعه جمعیت
کمالات است و مانند مفاهیم کلی وانتزاعی و منطقی نیستند و بنایراین جنس عالی بز
اجناس متوسط و یا جنس سافل بر انواع ، قسمت نمی شوند وچون وحدت آنان ذاتی است و عددی نیست بنا بر
:صرف الشیء لا یَتَکَرَّرُ تعدد نمی
پزیرند و چون بسیط اند قابل تحلیل با اجزا نیستند
وافراد ترکیب نمی یابند تا تجزیه شوند و یا آن که بساطت آنها ذهنی و خارجی
است پس مانند انواع که مرکب از جنس وفصل هستند دارای
افراد نیستند.
جزوها را روبیها سوی
کلست بلبلان را عشق بازی با
گلست
حکما می گفتند که
میل طبیعی میان اجزا عناصر و مراکز آنها وجود دارد و بدین جهت سنگ را که لهوا
پرتاب می کنیم بزمین باز می آید و آب که تبخیر میشود به بالا می رود
اندر آو آب بین آتش
مثال از جهانی کآتشست آبش
مثابل
مرگ و شهادت در
راه حق را تمثیل کرده است به آبی در صورت آتش و زندگانی حسی و عالم مادی را به
آتشی در شکل آب از آن جهت که ظاهر شهادت مرگ و حقیقت آن ، حیات جاوید است و صورت
زندگانی حسی و جهان مادی ، خوش وحقیقت آن ، ناخوشی و آلام است .
چون خدا خواهد که
پرده کس درد میلش اندر طعنه
پاکان برد
عیب جویی و طعنه
زدن حاکی است از کیفیت تشخیص انسان نسبت بامری یا شخصیتی که او را ناپسند می دارد
و بنابراین کسی که بر مردم پاک و مردان خدا طعنه می زند پرده از روی باطن خود بر
می گیرد و بد نیتی و سوء تشخیص خود را آشکار می سازد و بد نام و رسوا می شود .
باد آتش می خورد از
امر حق هر دو سر مست
آمدند از خمر حق
آب حلم و آتش خشم ای
پسر هم زحق بینی چو
بگشایی بصر
باد آتش را خاموش
می کند وفرو می نشاند و هستی آن را بر هم می زند و خاصیتش را از آن می گیرد پس آتش
مقهور باد است ولی باد نیز مطیع فرمان و بنده قدرت خداست و برین قیاس صفات انسانی
که به صورت لطف یا قهر جلوه گر می شوند و حکم آب و آتش دارند ، مانند حلم و خشم ،
انها نیز به حکم و تصرف حق ظاهری در دائر قدرت و امر خدا گردانند و فعل وآثار آنها
نیز بایجاد حق تعالی است .
آبها در حوض اگر
زندانست باد نفسش می کند کار کانیست
می رهاند می برد تا
معدنش اندک اندک تا نبینی
بردنش
نشف:بخود کشیدن و
جذب کردن جسم رطوبت و نم را مانند بخود کشیدن جامه عرق را و کاغذ مرکب را ، ور
چیدن
ارکانی : نسبت
است به ارکان یعنی چهار عنصر بلحاظ آنکه جسم از آنها ترکیب می یابد
شاهد دیگر بر
وجود جذب و کشش از آن جهت که هوا ورطوبت را به خود می کشد واز آن رطوبت بخار وابر
تولید می شود و باران از ابر میریزد و آب باصل و معدن خود باز می گردد واین دلیل
است که هر فرع و جزوی باصل وکُلّ خود رجوع دارد .